هر روز

هر روز

زن از خواب بیدار می شود و چیزی عوض شده است .
در قفس ،
طوطی دیگر انگلیسی حرف نمی زند .
صف مورچگان از خیر شیره و شکر می گذرد .
علف ها تغییر عقیده داده اند و
به سمت چپ خم می شوند .

رادیو به خط اپرا افتاده،
موزها دل به توت فرنگی ها بسته اند ،
نور، هوا را از راه به در برده و
آن را از کابینت بشقاب های چینی
به کشوی چاقو ها کشانده
و دیگر برگ می چکد
از پنجره ی سقفی .

کلاغ ها
دم هایشان را در سفیدی برف فرو بره اند و
بزغاله ی چاق
عاشق گرگ است و
عشق
چنان سرخ ِ سرخ ،
که درختان
سرهای پر برگشان را خم کرده اند و
خون سرفه می کنند .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگشت به اول صفحه