سهم من و تو…

شب‌های نشا و درو، خانه‌ی پدربزرگ پر می‌شد از صدا. هوشنگ می‌آمد، با آن پاهای دراز و خنده‌های بی‌قاعده‌اش. گدارش همیشه بی‌گدار بود: سراپا مهربانی، کارگری سخت‌کوش. می‌گفتند «خُل‌وضع» است، ولی مرد خوبی‌ست. همیشه می‌شد روی قوت و غیرت‌اش حساب کرد. خورشید می‌آمد و سر به سر پدربزرگ می‌گذاشت. شیرزنی بود برای خودش. کبری، هنوز دنبال جواهر می‌گشت با چشم‌هایی …

از دلِ مرگی جدی …

در یکی از فیلم‌های مستندم، آنتونیو گاموندا، رابطه‌ی شعر و لذت را چنین توضیح می‌دهد: «شعر، کاشتن بذر لذت است در تن مرگ!» می‌پرسم چطور می‌شود، بر تن مرگ، بذر لذت پاشید؟ گاموندا در جای دیگری از همین فیلم مثالی می‌آورد: «شعری می‌خوانید از سزار بایه‌خو یا خورخه منریکه و شعری‌ست تلخ و تاریک، ولی لذت هم می‌برید.» این همان‌گونه …

از آمستردام تا تهران | یک مرثیه

به یاد کامبیز روستایی روز بر خاکسترهای تو خواهد شکست در میدانچه‌ی هراس کبوتران. میدان بر ناله‌های تو چاه می‌شود کبوتران پر می‌کشند از چاه. چاه، دهان توست پیوسته به تنی سوزان که یکراست به مرکز زمین می‌رود به توده‌ی مذاب زخم‌های بی‌نام. دور می‌شوند کبوتران و خاکسترت در نعره‌ی خاموشِ باد سیلی می‌زند به رعشه‌ی لذت عابران در تماشای …

برگشت به اول صفحه