خفاش‌ها مخفی می‌شوند | لدو ایوو

خفاش‌ها لابلای پرده‌های گمرک‌‌خانه مخفی می‌شوند. ولی کجا پنهان شوند آدمیانی که سراسر زندگی‌شان را میان تاریکی می‌گذرانند و به دیوارهای سفید عشق برمی‌خورند؟ خانه‌ی پدری، پر بود از خفاش‌های آویزان مثل چراغ‌های افروخته بر آن ستون‌های کهنه‌ که بام را در مخافت باران نگه می‌داشتند. «این بچه‌ها خون ما رو می‌مکن.» آه می‌کشید پدر. کدامین انسان نخستین سنگ را …

همه‌ی روز | لدو ایوو

همه‌ی روز، دروازه باز می‌ماند ولی شب خودم می‌روم و می‌بندمش. چشم به راهِ هیج مهمان شبانه‌ای نیستم اگر نیست آن طراری که از دیوار رویاها بالا می‌رود. چنان خاموش است شب که میلاد چشمه‌ها را در کوهستان‌ها می‌شنوم. تخت سفیدم چون راه شیری در شب تاریک به چشم‌ام تنگ می‌آید. یک‌تنه تمام فضای عالم را اشغال می‌کنم. دست حواس‌پرتم …

فقرا سفر می‌کنند | لدو ایوو

فقرا سفر می‌کنند. در ایستگاه‌های اتوبوس مثل غازها، گردن‌هاشان را بالا می‌گیرند تا علامت‌های ماشین‌ها را نگاه کنند. و نگاه‌ِشان از جنسِ نگاهِ کسانی‌‌ست که می‌ترسند چیزی از دست بدهند: کیفی که یک رادیوی قوه‌ای در آن است، یک ژاکت که رنگ سرما دارد به روزی بی‌رویا ساندویچ سوسیسی در کفِ کیف و آفتاب حومه‌، و گرد و خاکِ آن‌ …

هر روز به ماسیو باز‌می‌گردم | لدو ایوو

هر روز به ماسیو باز می‌گردم. می‌آیم در قایق‌های گم‌شده، در قطارهای تشنه، در هواپیماهایی کور که فقط شب‌هنگام فرود می‌آیند. بر دکه‌های سواحل سفید خرچنگ‌ها می‌گذرند. رودهای شکر می‌دود میان سنگ‌های کوچه‌ها، شیرین روان می‌شود از گونی‌های انباشته در آسیابِ نیشکر و خونِ کهنه‌ی کشتگان را عیان می‌کند. به محضِ رسیدن به سمت مسافرخانه می‌روم. در شهری که اجدادِ …

دریا در جهت معکوس | لدو ایوو

دریا در جهت معکوس: صورت‌های فلکی قایق‌هایند. شعر یک دروغ است. ستارها قایق نیستند. آسمان یک توهم است. حقیقت روی زمین است. در قایق‌هایی لنگر انداخته در امتداد اسکله. ‌

برگشت به بالای صفحه