شعر ۶، شب پلنگ | کلارا خانس

کولیان آمدند سبدها پر از گلابی و روسری‌ها مملوِّ سکه‌ها سنگی به هوا انداختیم رقص آغاز شد و از کپه‌های آتش پریدیم کره اسب‌ها رم کردند و ساعت دلتنگی آسمان را شخم زد و رد شد پاهایم را شبدرها پوشاندند سرت را گل‌های شاه‌پسند

شعر ۷، شب پلنگ | کلارا خانس

گازِ سرخِ دهانت. شب، با سرودی از زمین نورها و صداهای سفید را می‌بلعد تا مشعل آتش را نشا کند. شخم‌ها سراشیب‌ها جبرهای ناخواسته و چشمه‌ای سیاه که کپلِ گریزان‌ات را عیان می‌کنند قدم‌های نرم‌ات را و بوسه در می‌گشاید و حالاست که می‌دانم تو بودی آن صدفی که تمامی عالم را در گنبد من غرق کرد گدازه‌ها‌ و بی‌خوابی‌شان …

شعر ۸، شب پلنگ | کلارا خانس

عشقم در تنم زندگی‌می‌کند و تنم واژه‌ای است گشوده به منقار پرنده‌ای که زنگوله‌ به سر ترانه‌ی عامیانه‌ای را زمزمه می‌کند و از تنه‌ی بلوطی بالا و پایین می‌رود گویی نردبان یعقوب است.

شعر ۹، شب پلنگ | کلارا خانس

حالا سراغ شعر‌های مدفون را می‌گیرم که بی‌شک برایم‌ به‌جا گذاشته‌ای پیش از آن‌که به راه افتی. نشانه‌های مقدس را جستجو می‌کنم پنجه‌ی حک شده در سنگ و صدایی نشسته در ساحل مه…

شعر ۱۰، شب پلنگ | کلارا خانس

اگر این داغِ مس است بر تنِ بلوط به این حفره خواهم خزید تا ریشه‌هایش و شیره‌ی سفیدش آوازِ تو را با من خواهد خواند و خواهم توانست که بخوابم. خواهم توانست که بخوابم.

برگشت به اول صفحه