شعر ۱۱، شب پلنگ | کلارا خانس

میانِ دهانِ غایب‌ات و دهان من هوا، میوه‌ای خاموش و مشترک است و من به ستاره‌ها نگاه نمی‌کنم که در دریاچه‌ی شب. می‌رقصند در خوابِ تو که در کالبدِ من می‌آرامد ساعات، غلیظ‌تر می‌شوند. رفت و آمدی از سروها بوها تندبادهای مغاک بالای سراشیبِ پلک‌هایم…. و بلبل می‌خواند و ستاره‌ی صبح و چکاوک و نورت هنوز مرا پنهان می‌کند. و …

شعر ۱۲، شب پلنگ | کلارا خانس

می‌توانم درختی را به کار برم تا با تو عشق‌بازی کنم و دیواری را و خنجر گرگ و میش را که کوه‌ها را از ریشه‌هایشان می‌رباید و به پرواز وا می‌دارد و رود‌های پنهانی را که میان ستارگان کشیده می شوند. میوه، آسمانش را می گشاید آسمانی از هوا و خیالات فریبنده و من به شعری غران جان می‌بخشم شعری …

شعر ۱۳، شب پلنگ | کلارا خانس

چنان‌که در آن‌سوی جدال کبوتر، گلویی بریده، خون بر خاک می ریزد و پَر، همه‌جا را می‌انبارد و جانور بی‌دفاع من آن سفیدی و آن تهی را هیچ‌ نمی‌شناختم سر در سویی، تن در دیگر سو و اندیشه‌ها می‌گریزند چون رودها بر سنگفرش‌ها مادام که «نیستی» بر اذهان حکم می‌راند و ضعفی که درمان نمی‌شود با کلام عاشقانه‌ای که بر …

شعر ۱۴، شب پلنگ | کلارا خانس

رقصی میان گندم‌زار و ماری از راه می‌گذرد. با قلم‌موی انگشت‌هایمان خار، در هوا نقش‌های گونه‌گون می‌پذیرد و همه‌چیز پیرامون‌ِمان صداست گیلاس‌های رسیده در سبد کوچک دهان‌مان را می‌جستند و پاها چیزی از فرار نمی‌دانند تنها دایره را می‌شناسند غیاب را باور ندارند و می‌دانند که چگونه هوا را قسمت کنند.

شعر ۱۵، شب پلنگ | کلارا خانس

گل‌ها را به آب می‌اندازم تا رقص به ساحل دیگر برسد. صدایم جریان خود را دنبال می‌کند. آغازهایم سیر از لطافت آن شب و از رویاهایی است که بازوان تو رسم می‌کردند مزارع سفید می‌خوابیدند و من محوِ مراقبه و تفکری تا پلک‌های تو بسته شدند و پرستوها در آمدند.

برگشت به اول صفحه